قهرمان ميرزا عين السلطنه

3271

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

افراسياب خان با تفنگ و قطار گذاشت اسب را سوار شده رفت من هم آمدم . يك قاطر مرا آن دفعه كشت حالا نوبت اسب است فردا صبح شهر خواهد بود و پدر اسب را خواهد درآورد . سرخانهء اول از آن طرف كاغذى از حيدر قلى خان آمد و يكى هم از رعاياى آتان كه ميرزا حسنقلى بادشتى را افراسياب خان روانه كرده قدغن ماليات و گرفتن پول سرباز تكليف چه چيز است . اوقات‌تلخى من معلوم است ، ديگر نهايت ندارد . آنقدر زحمت كشيدم مخارج كردم دهات را امن كردم باز مغشوش شد و رفت سر خانهء اول . غنى رعيت يارفى حاضر بود فورا تفصيلات را باز شهر نوشته كبكها را هم دادم ببرد شهر و انشاء اللّه صبح زود خواهد رفت . حالا اين هم برود لاى دست مشهدى آقاسى و حسن همان‌جا بماند و نيايد تا كارهاى من به كلى خراب اندر خراب شود . يكصد و بيست كبك پريروز در يارفى و كوشك دشت يكصد و پنج عدد كبك گرفته بودند ، فيض اللّه رعيت سى و هفت دانه شخصا گرفته بود . امروز چند دانه براى ما آوردند . چهل قطعه كبك به شهر روانه شد تقسيم كنند . من از شهر بدم مىآيد اگر بخواهم موقع خوبى است . سه شنبه هفتم شهر صفر 17 دلو - ديروز و امروز آفتاب [ است ] و برفها آب مىشود . زمين هم به اصطلاح نفس آشكار خود را در چهارم ماه كشيده و بالاى گدوك چاله هفت هشت نفر را كولاك تلف كرده زن و بچهء مشهدى آقاسى از ورك به سر من آمده شنگ و شيون دارند . زن حسن هم آنها را ديده به خيال افتاده اين هم گريه و زارى دارد به هزار زبان خواتين را ساكت كرده روانه داشتم . نامهء امير اسعد امير اسعد امروز دستخطى به خط منشىباشى مرقوم داشته بودند كه حالا كه اطمينان داديد الموت ناخوشى نيست قدغن را موقوف داشته مأمورين را خواستم ، الموتى بيايد . اما نوشتم افراسياب خان در بادشت جلوى كسانى كه از قزوين مىآيند بگيرد حالا اگر شما از قزوين هم اطمينان داريد مرقوم داريد تا غدغن آنجا را هم موقوف دارم . كاغذى هم به خط خودم نوشته قاصد مخصوص خواهد رسانيد خيلى خوشحال شديم كه الحمد للّه سر مرحمت آمده‌اند . اما وقتى غدغن را شكسته [ اند ] كه دست طبيعت راه را